هوالحق


انگشت‌هایت را که برمنبت کاری دلم می‌‌کشی

لحظه‌هایم میسوزد

عروسک هایت

سؤ تغذیه میگیرند

وقتی‌

پا برهنه در کوچه‌های خاکی

سنگ جنگی میکنی‌

و شب

تاول‌ها و زخم‌های کبود

در رخت خوابت مخفی‌ میشوند

تا

قطاری که هر روز از سرمان عبور می‌کند

و واگن‌هایش بوی نان کپک زده میدهد

یک روز

از خط‌های پیشانی موسی ردّ شود

و دره نیل برای تمام گرسنگان جهان

نان تر داشته باشد...