هوالحق
انگشتهایت را که برمنبت کاری دلم میکشی
لحظههایم میسوزد
عروسک هایت
سؤ تغذیه میگیرند
وقتی
پا برهنه در کوچههای خاکی
سنگ جنگی میکنی
و شب
تاولها و زخمهای کبود
در رخت خوابت مخفی میشوند
تا
قطاری که هر روز از سرمان عبور میکند
و واگنهایش بوی نان کپک زده میدهد
یک روز
از خطهای پیشانی موسی ردّ شود
و دره نیل برای تمام گرسنگان جهان
نان تر داشته باشد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۱ ساعت 16:27 توسط sara
|