و لبخندش
طعم لیموهای نارس
تلخ است وقتی
هر روز
دامن بیوگی ش را
در رودخانه ذهنم میشوید...
و لبخندش
طعم لیموهای نارس
تلخ است وقتی
هر روز
دامن بیوگی ش را
در رودخانه ذهنم میشوید...
هوالحق
انگشتهایت را که برمنبت کاری دلم میکشی
لحظههایم میسوزد
عروسک هایت
سؤ تغذیه میگیرند
وقتی
پا برهنه در کوچههای خاکی
سنگ جنگی میکنی
و شب
تاولها و زخمهای کبود
در رخت خوابت مخفی میشوند
تا
قطاری که هر روز از سرمان عبور میکند
و واگنهایش بوی نان کپک زده میدهد
یک روز
از خطهای پیشانی موسی ردّ شود
و دره نیل برای تمام گرسنگان جهان
به نام خدایی که آفرید مارا تا...
زندگیام در دست هایم،چادریام را سر میکنم،بیرون میروم باز هم بی اجازه.صدای قلبم انفجار درد بزرگی است که آزارم میدهد.بی خیال میشوم،به عواقبش فکر نمیکنم،از پشت این چادری جهان را نقطه نقطه میبینم.
تحقیر میشوم و به خودم شک میکنم.اما دل پوسیدهام هولم میدهد که نقطه شوم،یک نقطه آبی.
از کوچهها میگذرم از بازار،باید برای خودم هدیه بخرم،چیزی شبیه فریاد یا نعره کشیدن به یادم میآید،چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم...
منزوی را فراموش میکنم و نهایت شب را .
چشمم میافتد به مجسمه زنی عریان ،به یاد خودم میافتم ،به یاد حرفهای مادرم که میگفت:خاک بر سر فلانی ،باز دختر زایید...
باید زود به خانه بروم و مجسمه را روی طاقچه بگذارم.و شب برایش لباس بدوزم...
روز زن مبارک.
هذیان
غم نان درون مردمکهایم کپک زده است
این دستها
هیچوقت پینههایشان باز نمیشود
دستهایی که بوی آهن میدهد
.
مثل بندبازان ناشی
از چینهای پیشانی پدر سقوط میکنم
با کفش هایم
به آسمان قدم میگذارم
پاهایم خنک میشود
.
پدرم
آخرین باری که بوی نان میداد
مرا به یاد خدا انداخت
دیشب یادم رفت که بگویم
نگران کفشهای پاره من نباشد
جیبهایم پر از کفشدوزک است...
هوالحق
غم سالاری از چشمان تو
آغاز میشود
از جایی که من ایستاده ام
میان هاله دودی رنگ آسمان خود
به من
تنفس مصنوعی نده
که نفسهایم سالهاست به شماره افتاده
میان چشمهای تو
چیزی پنهان است
شاید سعدی باشد در جزیره پاترا
اما
نم چشمانت مرا به خیابانهای استکهلم میبرد
زیر باران یکریز پاییز
چتری میشوم
بر سر درختانی که هرگز برهنگی را کشف نکرده اند
کمی بیشتر بمان
کمی بیشتر بخند
من آوارهای هستم که وطنم در توست
مرا به یاد داشته باش
دختری که سر به هوای توست...
خودفریبی چیز خوبی است...؟؟
خوشحالم ،خوشحالم،خوشحالم،سرم را از پنجره بیرون میکنم و فریاد میزنم.
یاد قانونِ جذب و مجله موفقیت میافتم.به خودم پوزخند میزنم...ساراجان از اینهمه خوشبختی لذت ببر.
چشم . این را بخاطر کتاب راز میگویم.
کتاب خوبی بود.کلی احساس مثبت در من ایجاد کرد.همین.
هوای سرد که به صورتم میخورد خوب میشوم.
بدون روسری به طبقه بالا میروم و تمام بستنیها را میخورم.درست مثل یک آدم عقدهای چشیم گشنه.
بعد داوود سرخوش گوش میکنم:خدایا بال و پر میدادی مارا.
انگار حالم خوب شده .باید به تو زنگ بزنم...
هوالحق
یکی از همین روزها
برقع به سر میکنم
و با اولین باران
خود را به سیلاب تاریخ میسپارم
در جیبهایم
جز عکس دختری که زوزه گرگ را دوست دارد
هیچ نیست
و این هیچ
تندیس فیلسوفی است که آلزایمر گرفته است
مرا در چشمان خبر نگری بیاب
که سوژههایش کلاغهای سیاه است
خبر کوچ زنهای قبیلهام را
در غار غار شوم زمانه بخوان
انگار
صدای باد در سرمان پیچیده است
سبکسر شده ایم
و آفتاب و مهتاب
ولگردیمان را ثبت کرده اند
اگر مرا در خیابانها دیدی
عصایت را تکیه گاهم کن
نشانی من
همین زخمهایی است که مرا با گرگها صمیمی میکند.
به خواهرم لیلای عزیز
رویاهایم از دامن سفیدت کوچ میکند
شاید
خاطره قدم زدن در شاه ابراهیم
از ریلهای قطار ردّ شود
و من
در مزه دارترین لبخندت گم شوم
بی آنکه بدانی دلتنگ شده ام
انجیرهای سرخ را بچین
و تشنگی مرا در آفتاب تابستان
برای داشتن دوباره دستانت
خواب قطار میبینم
و پلک راستم هی میپرد...
از جادههایی که به تو ختم میشود
بارها عبور کرده ام
با پاره سنگی که نامت را بر آن هک کرده ام
و دستمالی که پولکهایش مثل چشمانم میدرخشد
نشانیت را
از قربانیهای کدام مسلخ بپرسم
همیشه
این عیدهای بی تو مرا میکشد
همیشه
زول میزنم به قابی که تو را کم دارد
من عاشقت بودم و تو میدانی
میدانی که سنگ گور هارا با یاد تو میشویم
عیدی من یادت باشد
نشانی جادهای که مرا
به قبر محمد وصل میکند...
به پدرم: با جبرئیل گم شده ام در ازدحام رخشا و خاک میدانم پیدایم میکنی این جادهها را طی کن و مرا به قبرستان قلای شاده برسان پیکرم در ورامین جامانده این جنازه چنگیز است در چشمانم کولی شدهام و در خطهای دستم تو را به خود رسانده ام چهارشنبه را میگویم آقا که نذر توست و نذر خاکهایی که بوی حلوا میدهند چقدر حلوای سرخ کنار تو مزه میدهد ومن چقدر عاشقت مانده ام . . بازوانم را بگیر سرم گیج میرود و باز خواب تو را دیده ام.
قلبم درون سینهام نیست جایی دور از تو مرده ام و کلاغها در کاسه سرم تخم گذاشته اند چقدر از بی خبری تو دق کرده ام مرا دفن کن در پیاده روهایی که تو را دیده اند..
ماهی قرمز زندگی دلم برای خندههایت تنگ است سر سفره نوروز در تنگ اشکم تو را میخواهم این فاصله ها این مرزها من آشفته قهوه چشمانت مناره هارا سیر میکنم چقدر آرامش کم است در کشوری که درختانش از من است و خاکبادش را دوست دارم سفرنامه مینویسم در غروب دلگیر جبرییل که پرهای تنهایی آاش را بر سرم افراشته چقدر ما شبیه همیم من شبیه تو ...به رویاهات فکر کن کجای سرنوشتم را پاک کنم تا نامم را از دهانت بشنوم سالیانه تنهایی مان پشت مرزهای خاکی مبارک...
میسوزم ایستاده میسوزم میان مشتم قلبم را به دیوارهای شهر پیوند دادهام این فاحشه را بسوزانید اما با قلبم چه کنم با این همه خون چه کنم با زخم سوزان جگرم چه سعادتی دارید دوشیزگان بهشت در حرمسرای خدا خبری از باران هست؟......
میسوزم ایستاده میسوزم میان مشتم قلبم را به دیوارهای شهر پیوند دادهام این فاحشه را بسوزانید اما با قلبم چه کنم با این همه خون چه کنم با زخم سوزان جگرم چه سعادتی دارید دوشیزگان بهشت در حرمسرای خدا خبری از باران هست؟